سقراط همواره اذعان دارد : «می دانم که نمی دام» . این یعنی جهل بسیط .
کسی که از نادانی خود با خبر است دست به طرح پرسش می زند اما کسی که نمی داند و نمی داند که نمی داند ( این یعنی جهل مرکب) چون از نادانی خود بی خبر است نیاز به پرسش را احساس نمی کند .
همین علم به جهل است سقراط را در نظر افلاطون به شکل داناترین و خردمند ترین و در نهایت بهترین فرد آتن جلوه گر می سازد .
سقراط در میان مردم است . او با جوانان و شهروندان طبقه فرودست و متوسط نشست و برخواست می کند . سقراط جوانان را از معایب دموکراسی نیم بند موجود در دولت شهر آگاه می سازد، اما نه از طریق وعظ و خطابه ….
سقراط با طرح پرسش هایی در باب مسائلی از قبیل فضیلت ، عدالت و حکومت ذهن آنان را وادار به اندیشیدن می سازد. هر زمان که از او خواسته می شود تا خود به سوالاتی که مطرح ساخته پاسخ دهد ، زیرکانه عذر می آورد که : نمی دانم!
سقراط طرح پرسش می کند و مخاطبان او پس از اندکی تفکر به خیال اینکه به واقعیت رسیده اند اولین جوابی را که به ذهنشان خطور کرده بیان می کنند اما سقراط با ارایه مثال های نقض و طرح پرسش های گام به گام که با اعترافات گام به گام طرف مقابلش همراه است ، آن ها را تا جایی پیش می برد که بر مطلبی ضد پاسخ ابتدایی خود اعتراف کنند . سقراط با این کار به آن ها می فهماند که نمی دانند. کار سقراط با جوانانی که برای از هر لحاظ جاذبه دارند همین است :
«مامایی جهل آن ها»









